و سالها می گذرند و می روند بی آنکه حتی بروند
وهنوز هم احتیاج به وجودت در من است
اما تورا چه شده است
تو دیگر آن نیستی که در زمستان هم بهار بودی
نکند اخترکی که در قرص ماه بلعیده شد شدی
نکند آن شدی که نبودی و یا آن نیستی که بودی
پس کجاست قلبی که سرمایش فقط در دستانش بود
پس کجاست دستی که سرمایش در قلبش بود
و هنوز هم برای من زیبا ترین اسمی و این ،
جرم امروز من است .
هنوز هم دیدارت آرزوی من است پس چیست
چه شد ؟ که آمد ؟ که رفت ؟ کجائی؟؟؟
نه دیگر این تو ، تو نیستی
روز هاست که دیگر من برایت تمام شده ام
شده ام تکراری اجبرای در روزمرگی ایام
و معلوم نیست که شاید در همین روزها فراموش شوم
دیگر به تنها چیزی که نمی اندیشی منم
وهنوز هم همان قدر دوستت دارم
ولی در زهن تو در حال فراموشیم
آرام و آرام و آهسته و شاید روزی که به خود آئی
دیگر نباشم.....
سه ماه گذشت که ساکتم
اما سکوتم از رضایتم نبود
دلم ولی کلی شکایت داشت
از اینکه هنوزم قرص ماه دزد اخترکمه
اخترکی که حتی تو دستامم مال دیگری بود
آدمی که نماد عشق و نفرت شد برام
دیگه دیدن مهتاب حالمو بهم میزنه
دیگه ادعای آدامای متعهد به رابطه دلمو میشکونه
هیچ وقت فکر نمیکردم یه عشق رو
انقدر ساده به نفرت تبدیل کنی
تمام سلول های بدنم عشق به فرار دارن از دستت
از دستای عزیزی که حتی دیگه به خودمم باورمو از دست دادم
دیگه حتی باورم نمیشه دوستت دارم رو از کجام میگم
از معزم دلم یا زیر شکمم
کاش می شد نبودم
کاش می شد هر روزی که خواستم میمردم
کاش نبودم
کاش نبودی
کاش ای کاش نبود
و حتی نمیدونم
بتونم طمع بی تو بودن رو تو هوا استشمام کنم
و باز این منم که با بودنت و نبودنت می میرم و مردم
و خواهی کشت بازهم عاشقی را که جرمش عشق بود
که نه فقط رسم تو ، رسم تمام معاشقان است....
خیلی دنیام متناقض شده
همه چیز انگار جاش عوض شده
هیچ چیز و هیچ کس مثل قدیم نیست
اما من که همونم؟ پس جریان چیه؟؟
شاید همه چیز به خاطر یه حس بچه گونه بود
شاید دوست داشتن یه بچه اول همه چیز شد
و یه عشق بزرگ رو بوجود آورد
شاید اون شبی که قرص مهتابم کامل بود
آفتاب زندگیت سوزان بود
همه چیز انگار برعکس شده
نمیدونم یه نفرت چجوری به عشق تبدیل شد
اما می دونم یه عشق چجوری به یه نفرت تبدیل شد
اما چرا اینجوری شد؟
خدایا تو که همه چیزو می دونستی؟
تو که منم می شناختی
شاید پارادوکس یه کلمه بود
تویه بیست و سوم بعد از ظهر در گرما
ساعتم اون روز پارادوکس بود
عقربه بزرگش رو دوازده بود کوچکش رو شش
یکیش می گفت برو جلو یکیش می گفت برگرد
شاید باید می پیچیدم که نه رفته باشم و نه برگردم
من اصلا چه مرگمه؟
اصلا من کیم ؟
تو کی هستی؟
من تورو می شناسم؟
تو چی منو میشناسی؟
احساس می کنم تو یه خواب زیبا یه شب یه جائی دیدمت
آره همش انگار مثل یه خوابه
یه کابوس ، میبینی؟؟؟؟
حتی خوابم هم یه لحظه زیباست یه لحظه کابوس....
هیچکسم نبود که مدیونش باشم که تورو بهم داد
نیاز به یاد خاطره آدم های هم که مدیونشون هستم هم ندارم
جالبه تازه فهمیدم تو دنبال یه همدمی نه عشق
ولی من دنبال عشق هستم
ولی من از هیچکس ممنون نیستم
چون هیچکس تورو به من نداد
یه روزی عهد کردم با خودم
که جز یه نفر هیچکس رو تو دلم راه ندم
یه نفر اومد تو دلم
هر کس و نا کسی در زد راش ندادم برای تو
فکر کردی من نمی تونم از این دلایل زیبا برای داشتن بیارم
خیلی آدما بودن که برای من عشق بودن
اما برای من تو عشق بودی
من همیشه و همه چیز رو برای تو خواستم
از روز اول همه چیزم مال تو بود
اما تو نخواستی
تو همه ی عشقمو به نفرت تبدیل کردی
هیچ وقت باور نمی کنم که اگه خودم نمی فهمیدم تو بهم می گفتی
هیچ وقت
من ازت هیچی نخواستم
فقط ازت صداقت خواستم
ولی فکر نمی کردم یه بازیچه باشم واست
همه ی عمرم از دروغ ترسیدم
هیچ کس رو به قلبم راه ندادم از ترس دروغ
ولی تورو راه دادم چون گفتم جنست از عشقه
مگه می شه عشق توش دروغ باشه؟؟؟؟
خاک بر سر من که چه کودکانه فکر می کردم
می دونی تو حتی منو از عشقم متنفر کردی
باورت می شه دیدن آدما با هم حالمو بهم میزنه
با شنیدن لغت عشق می خوام بالا بیارم
دیگه حتی وقتی مادرم میگه دوست دارم باورم نمیشه
این نتیجه بازیه ، نه بازی من بلکه بازی تو
وقتی بهم گفتی بازی نکن یادته ، همه چیزو بهت گفتم
نگفتم؟؟؟؟
اما تو چی ، چجور باور کنم وقتی حتی به جون من دروغ میگی؟
باور کنم عاشقمی
که دوباره باز همه ی کابوسام تکرار بشه....
شاید نخوای این حرفا رو بشنوی
آخه توام فقط خودتو می بینی
فکر کردی چرا تا الان موندم؟؟؟
اگه ازت متنفر بودم می موندم؟
پس بزار تا واست بگم
سالها پیش با خودم عهد بستم
عهد بستم که تو قلبم فقط یکی وارد بشه
اون موقع می دونم تو حتی نمی دونستی قلب چیه
اما نمی دونم چرا تو اومدی تو قلبم
ولی بیرونت نکردم
سالها باهات زندگی کردم
کدوم احمقی رو پیدا می کنی که پنج سال
یه اس ام اس رو واسه خودش نگه داره
فقط چون تو فرستادیش
اما هیچکس رو به قلبم راه ندادم
واسه به دست آوردنتم اینقدر پست نیستم
که مدیون کسی باشم
افتخار می کنم که واسه داشتنت دهنم سرویس شد
اما یه عمر ترسیدم
از دروغ ، دروغ و فقط دروغ
فکر می کنی هیچ کس نبود که بخواد بهم معنی عشق رو نشون بده
فکر می کنی من چقدر نفهمم
ولی من به خاطر تو هیچ کسی رو بهش راه ندادم
دلم هزار بار پر پر شد بی خیالت بشه اما نذاشتم
همه چیزو زیر پام گذاشتم فقط به خاطر تو
تو شاید ده سال دیگه هم که می فهمیدم
می گفتی من می خواستم بهت بگم
یه روزی
پس اون روز کی بود ؟؟؟؟ چرا نرسید؟
چطور روت می شه بگی عاشقی؟؟
تو حتی حاظر نشدی به خاطر عشقت راست بگی
من بخاطر عشقم تو این سال ها صد بار مردم و زنده شدم
گلم من تو زندگیم فقط یه چیز فهمیدم
عشق یعنی چیزی که توش دروغ نیست...
همه چیز با بهار شروع شد
حتی شروعشم با بهار بود
اصلا تو یه روز بهاری شروع شد
کلا همه چیزم بهار بود
شادیهاشم برام بهار بود
تو یه روز بهاری بغض رو تو گلوم گداشت
بغضی که سالها باهاش زندگی کردم
اما ما که عهدمون به گرمای تابستون بود
پس چرا اینقدر زمستونیم
پس چرا سوز هوا تنم رو می سوزونه
بهار ، بهار ، بازم بهاره.....
و امروز با تیک تیک لرزان ثانیه ها آغاز گشت
باز هم دوعقربه ساعت روی هم آرمیدند
گویا روزها و ثانیه ها را برای در آغوش کشیدن هم می پیمایند
در جدالی طاقت فرسا با ثانیه های در حال گذار
چون من و تو که در حال گذار این تاریخیم
شاید نوازش دردناک خداوند است این ثانیه ها
پس چرا من اینچنینم در جدالشان؟؟؟؟
راستی تو چه میکنی در این سال
در این سالها ، راستی می دانی دو سال گذشت
از لذت بی خود یک چای بی احساس
در بارانی ترین لحظه ی یک روز آفتابی
در عبور از خیابان از زیر پل عابر
و سفید بود حتی آن لحظه دروغ های سیاه پوشت
در کنار عشقی لبریز که جز تو به هیچ چیز نمی اندیشید
و شاید عشقی کودک وار دخترکی به عروسکهایش
تازه فهمیدم معنی واقعی عشق را......
روزی که یه شروع بود
روزی که آغازی برای آغاز بود
روزی که نمی دانم ها را دانستم
و شاید آغاز دانستن ندانستن هایم بود
نمی دانم هر چه بود ، بود و هست
شادی ها و غم ها ، راست ها و دروغ ها
آشتی ها و قهر ها
نمی دانم چه شد که این چنین شد
تو که می دانی و می دانستی عاشقتم
آه از این روزهای رفته و آمده و نمی دانم ها
از یک چای و یا یک تلفن شروع شد
شایدم از یک تکه کاغذ
شایدم از یک !!!!
دروغ می گویم؟؟؟؟؟ دروغ می گوئی؟؟
هر چه هست هست؟
مردن؟؟؟؟ واژه ی بی معنای زندگی
اصلا بی خیال چه کسی این ها را می فهمد
حتی خودت.......
همه جا ساکت بود و هست
تنها صدای لرزان یک قلب به گوش می رسد
قلبی که سرخیش زرد است
هیس ، گویا صدائی می آید از دور
آری صدای درد است که تازیانه به دست می آید
دردی که آشنای سالیان دور و دراز است
دردی که به قدمت عشقم می شناسمش
دردی که دیگر حتی تازیانه هایش بی درد است
دردی که نبودش دردی بزرگتر است
دردی که حتی زخم هایم به نوازش تازیانه اش دلبسته
دردی که نعره ام را به آسمان می رساند
و باز هم صدای زجه های این من خسته
و سکوتی ماتم افزا در کنار پت پت شمعی در زوال
و باز هم صدای قلبی که به خاموشی می رود
وافسوس های من و من و من
و چرا های بی پاسخ در تمام طول من
و این آغاز دروغ است ، آغاز جدائی، آغاز مرگ
و گذشته این قلب که گوئی چون شمع رو به خاموشی است
و نه خاموشی که با شعله ای حتی رعد آسا برفروزد
و آرام آرام آرام دیگر سکوت است و سکوت است و سکوت.....
همچنان به سان کاروان سالار ره نشناس می روم
همچنان در تقابل عشق و نفرت در عبورم
همچنان تورا دوست می دارم
همه ی دنیا را هنوز در چشمانت می بینم
چشمانی آهوئی در رخ یک شیر پر یال و کوپال
شیری که به زایش دوباره طبیعت نام دارد
همچنان در تقابل سنت ها سر در گمم
همچنان هم در تقابل توام ای همیشه پیروز
راستی طفل ذهنم دیگر پنج ساله شد
اگر زائیده شده بود دیگر می بایست به حرف درآید
پس چرا با این همه حرف در سینه باز هم ساکت است
چرا تن ها او را تنها گذاشتند
چرا من این گونه ام؟ چرا روز سفید است و شب تار؟
پس کیست پاسخ سردرگمی های مرا
پس چیست داروی هلاهل درد شیرینم....